خواهد،
اتفاقهای خوب می خواهد، یک نفس راحت از انتهای ششهایش می خواهد، باران می خواهد، لِی لِی کردن در حیاط خانه ی ننه جان را می خواهد، پنج کیلومتر آن طرف تر از شهر را می خواهد، اینکه سرش را بی تفاوت به نگاه آدمها، از شیشه ی پیکان وانت قراضه ای بیرون آورد و با صدای بلند آواز بخواند و کودکی کند، بی بهانه بخندد. دلواپسیهایش را پس بزند و آینده را بسپارد به دستِ خودِ آینده.


+پ.ن: از امروز تا هر روزی که قرار باشد بنویسم، یکی از غزلیات مولانا با صدای دکتر سروش را قرار می دهم. شاید حال دل شما هم خوب شد.

منبع اصلی مطلب : افکار لب پریده
برچسب ها : خواهد،
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : دل است دیگر...